نویسه جدید وبلاگ

مورچه ای به نام ظریف خانوم

 

1

درباره اسمم تنها چیزی که بهم گفتند این بود: ریزه میزه بودی بچه جون. با این حال، آن پسوند خانوم که تا آخر عمر باید یدک بکشم، احتمالن به رسم و رسوم آن دوره بر می گردد و به نظرم خنده دار است که به یک بچه نیم وجبی بگویند خانوم. این را از همان روزهای اولی که مرا صدا می زدند و همه می خندیدند می شد فهمید. ولی راستش را بخواهید از این اسم خیلی هم راضیم. چون باعث شد از همه کارهای سخت معاف شوم. آن اوایل دایه ام می گفت به ظریف خانوم کاری نداشته باشید. اگر دلش خواست خودش می آید. کم کم بقیه هم حساب کار دستشان آمد. نه اینکه لوس بازی در بیاورم، ولی حرفم این بود که وقتی این همه غذاهای تمیز توی دنیا هست، چرا باید چیزهای گندیده یا سوسک ها را با این بدبختی بِکِشیم و انبار کنیم؟ شاید شما از آن فاصله ای که من سوسک ها را دیده ام ندیده باشید و باید بهتان بگویم آن ران های چاقِ کُرک دار حال من یکی را به هم می زند.

اگر بخواهم خانواده ام را به شما معرفی کنم درد سر بزرگی درست کرده ام. چون اولن هیچ کدام از آنها اسم ندارند (ماجرای من فرق داشت) و ثانین آنقدر زیادند که من همه شان را نمی شناسم. با این حال می توانم یکی از خواهرانم را که خیلی ازش خوشم می آید بهتان معرفی کنم. او تقریبن دو برابر من قد دارد. رنگش مشکی است و قیافه اش برخلاف خلق و خویش خیلی جدی. اغلب مشغول رفت و آمد است و زیاد نمی شود با هم صحبت کنیم. ولی می دانم از وقتی فهمیده که یک مورچه است، پذیرفته که باید سخت کار کند. آرزویش بی شباهت به بقیه دخترها نیست، اینکه خوب کار کند تا بعد مرگش تبدیل به یک ملکه بشود، با یکی از آن پسرهای خوش قیافه که من هیچ ازشان خوشم نمی آید بخوابد و هزارتا بچه درست کند! با اصرار من هم قبول کرده برای بعضی هاشان اسم بگذارد. اولش زیر بار نمی رفت. می گفت بچه های من همه قوی و درشت هستند، اسم می خواهند چه کار؟ ولی من حرفم این بود که اگر اسم هم داشته باشند، می تواند یکی یکی صداشان بزند، و فقط همان را که صدا زده بر می گردد جواب می دهد. خیلی بد است که هی با شاخک و هزار ادا و اطوار به کسی بگویند باهاش کار دارند. تازه خیلی وقت ها هم اشتباه می شد.

ما توی خانه ای زندگی می کنیم که سه تا اتاق دارد. خیلی ها این را نمی دانند. یکی از اتاق ها برای من خیلی جذاب است. صبح ها از زیر در می روم توی آن و ظهرها بر می گردم پیش بقیه. می دانید، من از اینکه همه کارها را با بقیه انجام دهم اصلن خوشم نمی آید. هیچ وقت نمی فهمم چرا خواهرم  و بقیه مورچه ها این داستان های بعد مرگ را باور می کنند و به خاطرش اینقدر خودشان را به آب و آتیش می زنند. شاید هم آنها اینجوری راحتند. برای خودشان کسی می شوند و سری تو سرها در می آورند. ولی آخر کجای دنیا را می گیرند؟ فقط فکر شکمشان هستند و بعدِ مرگ. از صبح تا شب همه با هم کار! شب ها سرشان را بگذارند رویای ملکه را ببینند و فردا صبح روز از نو روزی از نو.

یک بار که داشتم برای خواهرم درباره این اتاقی که ازش خوشم می آید حرف می زدم خیلی ناراحت شد. فکر می کرد دارم هذیان می گویم یا طبق حرف هایی که از بعضی ها درباره ام شنیده، مریضیِ خاصی دارم که لاعلاج است. اینقدر توی هم رفته بود که نزدیک بود تخمه کدو به آن بزرگی از روی دوشش بیفتد. بهم گفت ظریف خانوم تو مریضی. باید درمان بشوی. حتی کمی عقب عقب رفت، فکر می کرد نکند واگیر داشته باشد. گفتم آخر چرا؟ گفت برای اینکه حرف های احمقانه می زنی و رفت. می دانید، کلمه اتاق برایش تازگی نداشت، ولی وقتی درباره آن صداهایی حرف زدم که همه تنم را به رعشه ای عجیب می انداخت خیلی ترسید.

رنگ من بر خلاف همه مورچه هایی که توی عمرم دیده بودم زرد بود. جثه ام از همه شان کوچکتر بود، و رفتارهایم مسخره به نظر می رسید. گاهی وقت ها سعی می کردم مثل همه رفتار کنم، اما بهم فشار می آمد. دایه ام خیلی زودرنج بود و هر وقت این ضعف های مرا می دید، قیافه اش در هم می رفت. بچه که بودم نمی فهمیدم همه اینها به خاطر چند تا تفاوت این شکلی است، ولی بعدن غصه ام گرفت. و هربار او را ناراحت می دیدم شروع می کردم به گریه و زاری. هیچ کس نمی فهمید چرا این کارها را می کنم چون هیچ توضیحی نمی دادم. می گفتند لابد مریض است. می دانید، حرف من این بود که حالا این کاری هست که شده، چرا اینقدر باید قضیه را بزرگ کنند. ولی گفتنش به این راحتی نبود.

شاید بپرسید چرا هیچ وقت از پدرم حرف نمی زنم. خُب من او را ندیده ام. می گویند هیچ پسری بعد از اینکه با ملکه بخوابد زنده بر نمی گردد. دیگر هیچ کس او را نمی بیند. این سرنوشت همه پسرهای قبیله ماست. درباره ملکه چیزهایی می گویند که به نظر من خیلی عجیب می آید. اینکه او از همه ما بزرگتر است. اینکه بال های بزرگی داشته و آنقدر زیباست که پسرها را مثل خوابگردها به سوی خودش می کشد. ولی به نظرم این ها افسانه ای بیش نیست. فقط می خواهند همه را موظف به کارهایی کنند که هیچ کس دوست ندارد انجام دهد. با این قصه ها رویاهای عجیب توی کله شان فرو می کنند. همین مخالفت با عقایدشان بود که باعث شد جز دایه و خواهرم که ازش حرف زدم، بقیه لام تا کام با من حرف نزنند. ولی واقعن چه اهمیت داشت؟

هر روز صبح تا ظهر توی اتاق ها می پلکیدم، ولی از وقتی آن صدای عجیب را احساس کردم، تا چند روز پا به هیچ اتاقی نگذاشتم. راستش خودم هم ترسیده بودم. چطور بگویم، چیزی درونم تکان می خورد. احساس می کردم گرمم شده. فقط چند لحظه بود، چند لحظه کوتاه و قطع شد. همه اشتیاقم این بود که بفهمم چیست که می تواند حالم را اینقدر دگرگون کند. اگر این را می فهمیدم از آن زندگی کسالت بار برای همیشه نجات پیدا می کردم. ولی این فکرها دوام نمی آورد. ناگهان به یاد خیل عظیم مورچه هایی می افتادم که نه تنها این حرف ها را باور نمی کنند، بلکه حتمن فکر می کنند دچار جنون شده ام. اگر واقعن دچار جنون شده باشم چی؟ نکند این چیزها نه تنها ربطی به اتاق نداشته باشد، بلکه مثلن یک شب توی خواب همچین حمله ای بهم دست بدهد، بعد هم همه را بیدار کند؟!

از خواهرم قول گرفتم که همه حرف هایمان را فراموش کند. او خنده ای کرد و گفت تقریبن چیز زیادی یادش نمی آید. بلکه می خواهد بداند اگر قبل از مرگ به یکی از آن پسرها نزدیک شود چه می شود؟ حرف زدن درباره این چیزها کمی عذاب آور بود. به خصوص که رسم نبود بچه ها از این حرف ها بزنند. او ولی مثل من فکر نمی کرد، می گفت خیلی بزرگ شده و دلش نمی خواهد با این آرزو بمیرد. به خصوص می گفت که خیلی هم خوب کار نمی کند. تازه مگر چند نفر ملکه می شوند؟ این همه مورچه بهتر از او که این فکرهای بد هم به سرشان نمی زد. با این حال برای من مهم نبود. نه از پسرها خوشم می آمد نه از ملکه شدن. همه اش فکرم توی همان اتاق بود.

یک روز دلم را زدم به دریا و دوباره راه افتادم سمتِ همان اتاق. مسیر زیادی را باید طی می کردم. ولی راه رفتن روی فرش ها را خیلی دوست داشتم. پاهایم مثل روی سرامیک سُر نمی خورد. به علاوه، همیشه چیزی برای خوردن گیر می آمد. من عادت نداشتم غذا را انبار کنم برای فصل سرما چون توی خانه هوا همیشه خوب بود. هر چه گیرم می آمد همانجا می خوردم و کِیفش را می بردم. وقتی رسیدم به اتاق، همه چیز آرام و بی حرکت بود. ولی نه خبری از امواج بود، نه ارتعاشی در بدنِ من! شروع کردم به گردش دورِ اتاق. همه چیز را بو می کشیدم، و دقتم را هزار برابر کرده بودم. قدم هایم را آهسته و با احتیاط بر می داشتم. سعی می کردم از اشیاء بالا بروم. مثلن از کتاب هایی که روی زمین، کنار تخت قرار داشت. می شد پا را به صفحه های کتاب بند کرد و بالا رفت. اما خیلی زود حوصله ام سر رفت. راستش را بخواهید نا امید شده بودم. این فکر به سرم زد که کم کم دارم بزرگ می شوم و اصلن نمی دانم آینده ام چه می شود. با این حال، از لبه کتاب ها گرفتم و آمدم پایین. بعد از همان راهی که آمده بودم برگشتم سمتِ خانه.

وقتی رسیدم اتفاق بدی افتاده بود. انگار سِیل آمده بود. دایه ام رفته بود دانه های برنج دم سیاه را از کف آشپزخانه بردارد که آب او را با خود برده بود توی چاهی که همیشه ازش می ترسید. من نمی دانستم چه کار باید بکنم. فقط می دانم احساس خیلی بدی داشتم. همه ش فکر می کردم اگر نرفته بودم به آن اتاق کذایی اینجوری نمی شد. خواهرم، همان که ازش حرف زدم، خیلی گریه می کرد. بقیه کمی ترسیده بودند. ولی زیاد هم ناراحت نبودند. می دانید، این چیزها خیلی توی خانواده ما عادی است. هر روز ممکن است ده نفر یا بیشتر در اثر یک حادثه خیلی معمولی بمیرند. ولی من مهربان ترین کسی که در زندگیم می شناختم را از دست داده بودم.

یکی دو روز که گذشت اخلاق خواهرم عوض شد. زیاد تحویلم نمی گرفت. درست و حسابی باهام حرف نمی زد. مثل اینکه فشار زندگی بعد از آن سیل روی همه اثر گذاشته بود. چون دایه من تنها کسی نبود که به دنبال آن دانه های برنج جانش را باخته بود. او فقط یکی از پنجاه نفر بود. به هر حال همه باید کار بیشتری می کردند. اتحاد بیشتری لازم بود تا بتوانند طبق مقررات نانوشته، همه کارها را راست و ریس کنند. این بود که همه با زبان بی زبانی بهم می گفتند: تو هم باید توی کارهای سخت کمک کنی ظریف خانوم! آن وقت ها که شما برای خودت یلنی تلنی می کردی تمام شد. حالا زندگیِ جدی شروع شده، و باید مثل بقیه صبح تا غروب کار کنی. تازه جثه ات آنقدرها هم که فکر می کنی ظریف نیست. زرد هستی که باش، ولی زورت که می رسد چارتا دانه برنج یا چندتا حشره مادرمرده ببری و بیاری.

آن روزها رسمن پچ پچه ها بالا گرفته بود. خاله زنک های فامیل می گفتند: دایه خدابیامرزش اینقدر لوسش کرد. البته او از اول هم عجیب و غریب بود. با آن ادا و اطواری که داشت به هیچ کدام ما نمی مانست. انگار ملکه را آورده اند توی کارگرها برای خودش بچرد و به ریش همه مان بخندد. عجب رویی دارد که راست راست راه می رود و کار نمی کند... من همه حرف هایشان را می شنیدم. هر کدام را هم که نمی شنیدم یکی از دخترعموهای نازایم برایم می گفت. از وقتی دایه ام مُرد، می خواست لطفی به من کرده باشد و هر حرفی بین زن ها درباره ام می گفتند بهم می رساند.

بالاخره آن تنهایی و تحقیر را نتوانستم تحمل کنم و شروع کردم پا به پای خواهرم که حالا باهام سرسنگین شده بود کار کردن. روزهای اول خیلی سختم بود. ولی بعد از مدت کوتاهی چنان ورزیده شده بودم که او حسابی تعجب کرده بود. یک روز طاقت نیاورد، چشم هاش برق زد و بهم گفت ظریف خانوم، باورم نمی شود این کارها از تو بر می آید. و دوباره باهام رفیق شد. من دیگر یکی از مورچه های کارگر بودم. و کمتر کسی متوجه تفاوت رنگم می شد. فقط گاهی می شنیدم که زن ها می گویند: کاش دایه اش زنده بود و می دید که بچه را چطور تربیت می کنند!

همان وقت ها بود که اوضاع به روال عادی برگشت و دیگر از آن پچ پچه های احمقانه خبری نبود. کم کم با دختران دیگر دوست شدم و می توانستم با همه شان حرف بزنم. برایشان قصه های معمولی تعریف می کردم و به خصوص درباره ملکه و پسرها کلی چیزی سر هم می کردم. با همین حرف ها شیفته من شده بودند. دلشان می خواست یک بند برایشان داستان ببافم. ولی توی همه شان دخترعمویم که مثل سریش بهم چسبیده بود، از همه کنجکاوتر بود. هرچه می گفتم می خواست بیشتر بداند. مدام سوال می کرد، و از داستان های من حسابی سرِ کِیف می آمد. ازش خوشم آمده بود، چون خیلی تیز بود و همه چی را روی هوا می گرفت. گذاشتم کمی بیشتر بگذرد، وقتی احساس کردم که می توان بهش اعتماد کرد، رازم را با او در میان گذاشتم. از تعجب و ترس چشم هاش گرد شده بود. بهش گفتم من یک صداهایی شنیده ام. سعی می کردم برایش بگویم چه جور صدایی، ولی کار سختی بود. با این حال ادامه دادم: از خودم بی خود شده بودم، نمی توانستم روی پاهایم بند شوم، و حتی دلم می خواست اینجوری باسنم را بچرخانم! راستش اول فکر می کردم خوشش آمده، برای همین با آب و تاب بیشتری برایش گفتم. اما دیدم رنگش قرمز شد، فرار کرد و رفت.

اعتمادم بیجا بود، فردای همان روز، دوباره پچ پچه ها شروع شد. فشارها روی من بیشتر شد و طبق حکمی که دهان به دهان به همه رسیده بود، هیچ مورچه ای حق نداشت با من حرف بزند. و این بار حتی همان خواهرم که از همه به من نزدیکتر بود حاضر نشد این کار را بکند. تنها چیزی که اذیتم می کرد تنهایی بود. هی با خودم کلنجار می رفتم که راهی پیدا کنم. کسی را مجاب کنم که باهام حرف بزند، ولی بی فایده بود. فکر کردم کاش من هم سیاه بودم. یا لا اقل یک مورچه دیگر مثل خودم بود که مرا بفهمد. یک شب، تنهایی آنقدر بهم فشار آورد که تصمیم گرفتم بروم. می خواستم برای همیشه آنجا را ترک کنم. ترس برم داشت. فکر کردم غذا را چه کار کنم؟ بعد فکر کردم اینجا لا اقل چند نفر را می بینم، حتی اگر باهام حرف هم نزنند باز می دانم کسی هست. توی همین فکرها بودم که خوابم برد.

شاید فکر کنید مورچه ها خواب نمی بینند. اما من کسی هستم که بهتان می گویم با چشم های خودم خواب دیدم. خواب دیدم که سیل بزرگی آمده و همه دارند فرار می کنند. ولی خواهرم، همانکه برای مدتی تنها کسی بود که با من حرف می زد قدم زنان به سوی خانه پسرهای خوش قیافه می رود که آینده اش را بسازد و یک عالمه بچه درست کند. بیچاره فکر می کرد ملکه است! هرچه داد می زدم که خودش را نجات دهد نمی شنید و با اشتیاق و امید قدم بر می داشت. نمی دانستم روی چه حساب این کار را کردم، ولی روی دو تا از پاهایم بلند شدم و با دست هایم جلوی سیل را گرفتم. با این حال سیل ریخت روی سرم و از خواب پریدم. می دانید، در واقع سرتا پا خیس شده بودم. توی کابینت زیر ظرفشویی خوابیدن ریسک بزرگی است. خیلی سردم شده بود، و احساس عجیبی بهم دست داده بود. باید می رفتم. فکر می کردم خطری بزرگ پیش رویم است. ولی باید از آنجا می رفتم. شاید برای همیشه.

 

 

 

2

آن اتاق، همه رویاهای بزرگ و کوچک مرا از بچگی در بر گرفته بود. همه چیزش را دوست داشتم، به خصوص خطی از نور آفتاب که از پنجره می افتاد روی فرش و من اغلب روی همان خط راه می رفتم. احساسی بهم دست می داد که هیچ وقت خسته ام نمی کرد، و اگر به خاطر دایه و خواهرم نبود، دلم می خواست برای همیشه روی آن خط آفتاب راه بروم و حالا فکر می کردم این آرزو برای همیشه محقق شده است. با خودم می گفتم حتی اگر غذایی هم پیدا نکنم بر نمی گردم و احساس آزادی همه سلول هایم را خوشحال کرده بود. در پیچ و خم راهی که بارها رفته بودم قدم گذاشتم، اما این بار با تصمیمی تازه که حالم را خیلی جا می آورد. به جایی می رفتم که نه خبری از مرگ و میر بود، نه از ملکه و سربازانش! با این امید که چه بسا یک بار دیگر آن صداها را بشنوم.

وقتی رسیدم شب بود. خودم را کشیدم زیر تخت و گوشه ای خوابیدم. صبح چیزی از جا تکانم داد. اول کمی گیج بودم. ولی بعد احساس کردم چیزهایی می شنوم. بله. باز هم صدا بود. صداهایی که خیلی قطع و وصل می شد. ولی شباهتی به آن تجربه قبلی نداشت. دوباره سعی کردم روی صدا تمرکز کنم. ترسیده بودم. چیزی نبود که بتوانم درست بفهمم. ولی شبیه کلمه بود. کلماتی نا مفهوم که انگار راه به رویاهایم می برد. ولی به چه زبانی؟ چرا اینقدر قطع و وصل می شد. هرچه بود رنگ و بویی آشنا داشت.

در میان ناباوری و کنجکاوی احساس کردم دارم از گرسنگی می میرم. راه افتادم روی فرش، بلکه چیزی برای خوردن پیدا کنم. گریه ام گرفت. می ترسیدم مبادا از گشنگی بمیرم. ولی خیلی زود نجات پیدا کردم و اولین پشه مرده ای را که دیدم از خوشحالی  کم مانده بود بال در بیاورم. بعد دوباره صدا توجهم را جلب کرد. صدای مشتاقی که می گفت: می بوسمت عزیزم. خدای من، چقدر این جمله برایم آشنا بود. من آن زبان را می فهمیدم. باید به کسی می گفتم. باید برای کسی می گفتم که من زبان دیگری هم بلدم. اما به کی؟ توی آن لحظه فقط می خواستم بیشتر بشنوم.

فردای آن روز تا عصر منتظر شدم و صدایی نیامد. دم غروب یک مرتبه همان حالت عجیب بهم دست داد. گرمم شد و دلم خواست همه بدنم را بچرخانم. صدا شبیه همانی بود که دفعه اول، چندین روز قبل شنیده بودم. ولی زیباتر، و اختیارم را از دست دادم. داشتم خودم را می جنباندم. همه تنم را روی یک پا می چرخاندم، بعد می رفتم جلو، می آمدم عقب، و کمرم را دایره وار حرکت می دادم. پاهایم را جوری منظم بر می داشتم و می گذاشتم انگار دارم می رقصم! بله، خودش بود: موسیقی! داشتم  می رقصیدم، با صدای موسیقی. آه، دایه کجایی که ببینی ظریف خانومت چطور می رقصد. کجایید آبجی های بیچاره من که اصلن نمی دانید رقص چیست و چه جذبه عجیبی دارد. آهنگ، دلم را تکان می داد. صدایش را توی همه تنم احساس می کردم، قلبم انگار تند تند می زد. قلبم؟ بله، انگار باید روی دو پایم می رقصیدم. روی دو پا. بعد آن صدای جوان و تر و تازه مردانه آن وسط ها پیداش شد. می گفت: دارم کتاب می خونم و موزیک گوش میدم. کتاب... موزیک. عجب ترکیبی. چه سلیقه ای هم داشت. من که عاشق آن موزیک شده بودم و همینطور می رقصیدم.

داشتم از حال می رفتم. یک دفعه فهمیدم که هنوز هیچی نخورده ام. بعد مشغول خوردن پشه شدم و همه چیز از یادم رفت. چون حسابی خسته بودم و خوابم برده بود. خواب می دیدم دخترعمویم آمده ازم عذرخواهی کند که رازم را فاش کرده. بهم التماس می کرد که ببخشمش. همه ش می گفت تو را به خدا به من هم رقص یاد بده. بعد همین که آمدم بهش چیزی بگویم دیدم همه دخترها و دایه هاشان آمده اند، پشتِ او، گردن هاشان را کج کرده اند و با هم ویز ویز می کنند. داد زدم که یکی یکی بگویید ببینم حرف حسابتان چیست. همه شان ترسیدند و ساکت شدند. بعد دوباره با هم شروع کردند به التماس و زاری. خوب که دقت کردم دیدم می خواهند برقصند. ولی همینطور عقب می رفتند قیافه هاشان ترسناک تر می شد. بعد طوفان شد. مثل گردباد که همه چیز را به سمتِ خودش می کشید. از خواب پریدم. طوفانِ واقعی بود، خودم را به زور به یکی از گره های فرش چسباندم. نزدیک بود کتفمم کنده شود. همینطور داشت مرا می کشید. خیلی تقلا کردم. کلی جیغ کشیدم ولی توی صدای هوهویی که می آمد شنیده نمی شد. ولی شانسم خواند، چون گردباد دور شد و توانستم یک نفس راحت بکشم.

آن صدای مردانه جوان دوباره آمد: داشتم جارو می زدم، نشنیدم که زنگ زدی، تو چه کار می کنی عزیزم؟ راه افتادم لابلای پرزهای فرش دنبال غذا. هیچی نبود. بله جارو، همچین معنایی می داد. احتمالن قحطی می شد. اما چقدر دوام می آوردم. هیچ معلوم نبود. نباید به این چیزها فکر می کردم. حالا زندگی چیزهای دیگری هم داشت و نمی دانستم بیشتر دلم می خواهد برقصم یا آن صدای دوست داشتنی را بشنوم. او شروع کرده بود به آواز خواندن. صدای به این خوبی توی عمرم نشنیده بودم. و برایم عجیب بود که حالا می توانستم اینقدر راحت بفهمم که چه می گوید. آوازش که تمام شد من تقریبن بیهوش افتاده بودم زیر تخت. خیلی طول کشید که دوباره به هوش آمدم. ولی آن موقع فکر کردم زندگی یعنی همین. از زیر تخت بیرون آمدم. اوه بله. حالا می توانستم قد و قامت رعنای او را ببینم. عجب تیپ و قیافه ای داشت. برای اینکه ببینمش آنقدر سرم را بالا گرفته بودم که گردنم داشت می شکست. می خواستم راهی پیدا کنم که بروم توی بغلش. با خودم می گفتم بیچاره خواهرهایم که دلشان را به آن مورچه پسرهای صدمن یک غاز خوش کرده اند. و شبی را مجسم می کردم که سرم را گذاشته ام روی شانه اش و او توی گوشم قصه شاه و پری می خواند. شاه و پری! عجب ترکیب قشنگی. از اینکه این چیزها به ذهنم می رسید خنده ام گرفت. ولی فکر کردم به جای خندیدن باید هرچه زودتر خودم را برسانم روی تخت.

روز بعد وقتی توی خانه نبود همه راه ها را برای رسیدن به بالای تخت بررسی کردم. حالا صداهای بیشتری را می شنیدم. صدای زنگ تلفن، صدای رد شدنِ ماشین ها از توی خیابان، صدای پرنده ها و خیلی چیزهای دیگر. زندگی به کل عوض شده بود. آن زندگیِ مورچه ای مثل یک رویا بود. رویایی خیلی دور که انگار مربوط به هزاران سال پیش است. همینطور که به زندگیِ جدید فکر می کردم شروع کردم به آواز خواندن. همان چیزهایی که او می خواند. من هیچ وقت صدای خودم را اینجوری نشنیده بودم. چقدر ظریف بود. کاملن به اسمم می آمد. شاید بد نبود که از این به بعد با صدای بلندتری آواز بخوانم. چه بسا متوجهم می شد و مرا بغل می کرد. دوست داشتم بگیردم توی آن بازوهای سفتش و لب هایم را ببوسد. شاید هم دلم می خواست کنارش دراز بکشم تا برایم کتاب بخواند... به خودم گفتم: ظریف خانوم خیال بافی بس است. چیزی نمانده که سر و کله اش پیدا شود. باید زودتر یک راهی برای رفتن روی تخت پیدا می کردم.

وقتی رسیدم آن بالا دراز کشیده بود و داشت کتاب می خواند. چشم هایش جوری بود که نمی توانستم یک لحظه چشم ازشان بردارم. با همه تلاش خودم را کشاندم روی کتاب. چون می دانستم به آن کلمات خیره شده و به این راحتی مرا نمی بیند. از آن شخصیت ها بود که وقتی روی کاری تمرکز می کرد دیگر حواسش را به هیچ کجا نمی داد. اینجور تیپ ها همانقدر که جدی هستند، شیطنت های کسی مثل مرا هم دوست دارند. البته نمی خواستم ظاهر سبکی از خودم ارائه بدهم، خیلی جدی و سنگین قدم بر می داشتم. جوری که شایسته خانومی مثل من باشد. ولی دروغ چرا، می گذاشتم ظرافتِ دخترانه ام را احساس کند. خودم هم از دخترهای زمخت خوشم نمی آمد. وقتی رسیدم روی کاغذ کتاب، تمام تنم گرم شد. احساس می کردم آنجا امن ترین جای دنیاست. ولی هیجان این را هم داشتم که عکس العملش چه خواهد بود. نگاهم را به چشم هاش دوخته بودم که کمی تنگ شد، مثل پسری که می خواهد دختری را ورانداز کند. بعد کمی سرش را عقب برد، لبخندی زد که توی عمرم ندیده بودم. من هم لبخند زدم، دلم می خواست آن لحظه را همانجا متوقف کنم و همه گذشته ام را از یاد ببرم. بعد آرام صورتش را آورد نزدیک و لب هایش را غنچه کرد. داغ شده بودم، و ضربان قلبم را احساس می کردم. برای بوسیدن عجله نکرده بود؟

توی همین فکرها بودم که ناگهان طوفان بدی شد و من هرچقدر سفت خودم را به کاغذ چسباندم بی فایده بود و از پشت پرت شدم پایینِ تخت. تا چند لحظه نمی توانستم تکان بخورم. گیج بودم و نمی دانستم کجای دنیایم. با این حال، هنوز هم داغ بودم و آن بوسه ناتمام توی ذهنم می چرخید. خودم را به زور از زیر تخت کشاندم بیرون. بعد که کمی حالم روبه راه شد منتظر شدم که دنبالم بگردد. گوش خوابانده بودم که صدایم بزند. و فکر می کردم لابد دل توی دلش نیست که طوریم نشده باشد. وقتی که دقت کردم دیدم دارد می خندد. و صدایش را شنیدم که گفت: داشتم کتاب می خوندم، اما یه مورچه زرد زشت تمرکزم رو به هم ریخت.

مورچه زرد زشت. چقدر این عبارت را با خودم تکرار کردم. تمام روز را گریه کرده بودم. فکر می کردم بهم خیانت شده است. نمی دانستم چه باید بکنم. هیچ وقت توی عمرم اینقدر از زندگی بدم نمی آمد. حتی وقتی دایه مُرد، حتی وقتی هیچ کس باهام حرف نمی زد. کمی که گذشت صدای موسیقیِ آرامی بلند شد. اول دلم می خواست همه صداها را توی ذهنم خفه کنم. با خودم گفتم چرا باید می آمدم اینجا که چنین توهینی بهم بشود. هیچ کس تا به حال بهم نگفته بود زشت. هیچ کس بهم نگفته بود مورچه زرد زشت و هق هق گریه ام داشت حالت سکسکه می گرفت. عصبی شده بودم و فکر می کردم به زودی به خانه بازخواهم گشت. یادِ خواهرم افتادم که آن اوایل باهاش حرف می زدم. این همه وقت بود که با کسی حرفی نزده بودم. توی این چند روز یک وعده هم غذای درست و حسابی نخورده بودم. فکر کردم می روم خانه و از همه معذرت می خواهم. می گویم که همه حرف هام دروغ بوده تا مرا ببخشند. بعد هم مثل سگ کار می کنم و به هیچ رویای دیگری فکر نمی کنم. توی همین فکرها بودم که دوباره صدایش را شنیدم.

 

 

 

3

مورچه ها خونمون رو از جا برداشتن. بله، همه جا، اما بیشتر از همه توی آشپزخونه. همین مورچه های معمولی. ریز و سیاه. هرچه زودتر بهتر. بله، فردا صبح خوبه. آدرس رو یادداشت کنید... دیگر لازم نبود همه چیز را بشنوم تا بفهمم چه اتفاقی قرار است بیفتد. باید هر چه زودتر راه می افتادم تا خبر را بهشان برسانم. باید از آنجا می رفتند، نمی دانم به کجا، ولی مطمئنم هیچ جای خانه امن نبود. آنها جلوی هر سوراخی را سم پاشی می کردند. این چیزها را می دانستم. شاید به غریزه. مورچه ها همه چیز را به غریزه می دانند. هیچ چیزی نیست که لازم باشد از کسی یاد بگیری. اگر می توانستم آن اتاق را با همه خاطراتش می سوزاندم، اما حالا وقت این حرف ها نبود. ممکن بود توی راه اتفاقی بیفتد و دیر برسم. شاید نمی توانستند به موقع خانه را خالی کنند. به هر حال، حالا نجات جانِ آنها فقط به دستِ من ممکن بود. برای همین راه افتادم و سعی کردم کوتاه ترین مسیر را پیش بگیرم.

نیمه های شب بود که به خانه مان رسیدم. یک عالمه بچه مورچه گوگولی دیدم که توی خانه خوابیده بودند. دلم می خواست بروم همه شان را قلقلک بدهم. همه خستگیم را فراموش کردم. ولی به جای این کارها یک راست رفتم سراغِ خواهرم که حالا به نظرم خیلی پیر شده بود. خواب بود و چند بار صدایش زدم اما جواب نداد. بعد رفتم شاخک هایم را زدم به تنش و یک مرتبه از خواب پرید. کمی نگاهش کردم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا. درست نمی دانستم از کجا باید شروع کنم، ولی به هر حال گفتم که صاحب خانه می خواهد همه جا را سم پاشی کند. بی برو برگرد بعد از این کار همه مورچه ها می میرند. باید زودتر اینجا را ترک کنیم. بهش گفتم تا چند ساعت دیگر کارشان را شروع کنند و اگر به موقع همه را خبر کنیم، می توانیم نجات پیدا کنیم. کمی شوکه شده بود. ترسیدم حالش خیلی بد شده باشد. بهش گفتم می دانم عجیب به نظر می رسد، می دانم حرف های من همه اش برای شما مسخره است. ولی شما را به خدا یک بار هم که شده باور کنید. به این ریزه میزه ها نگاه کن. دلت می آید همه شان جلوی چشمت پرپر شوند؟ خُب یالا، خودت را تکان بده. من می روم بقیه را خبر کنم.

منتظر جواب نشدم. رفتم سراغ دخترعمویم که از همه کنجکاوتر بود. او بیدار بود و داشت از بچه های جدید خانه شان مراقبت می کرد. بهش گفتم عزیزم، چقدر دلم برایت تنگ شده بود. می خواستم بغلش کنم که خودش را کنار کشید و کمی نگاهم کرد. بعد جریان را خیلی سریع برایش توضیح دادم. ازش خواهش کردم حرف هایم را باور کند. ولی از آن نگاه های بی تفاوت خیلی ترسیدم. انگار برایش غریبه شده بودم. بهش گفتم باشد بهت گفته اند با من حرف نزنی، ولی من واقعن می ترسم که همه مان کشته بشویم. بعد دهانش را باز کرد و بست. چند بار این کار را کرد و من جز صدای چکه های آب، و تیک تاک ساعتی که روی یخچال بود هیچ صدای دیگری نشنیدم. این اولین بار نبود که صدای چکه کردنِ آب را می شنیدم؟ چرا بود. دخترعمو حالا از کنارم رفته بود و داشت به کارهای خودش می رسید. بعد سعی کردم آواز بخوانم. آه خدای من. کلمه ها، صداها. من دیگر صدای مورچه ها را نمی شنیدم. مورچه ها هم دیگر صدای مرا...

شاخک هایم را تکان دادم. می خواستم یادم بیاورم که چطور با آنها حرف می زدم. چطور همه چیز را انتقال می دادم. هیچ مفهومی برای کسی نداشت. رفتم کنار خواهرم دراز کشیدم. دست کشیدم به تنش. خودم را بهش چسباندم و گریه کردم. اما او بلند شد و رفت یک گوشه دیگر خوابید. نمی توانستم ببینم فردا صبح همه شان توی آن سم های لعنتی دست و پا می زنند. هرچه در توان داشتم به کار بستم تا صدایم را تغییر دهم. خودم را در و دیوار زدم، سعی کردم مورچه های ریزه میزه را بیدار کنم. ممکن بود یکی از آنها زبانم را بفهمد. یکی یکی از روی همه رد شدم. پریشان از خواب پریده بودند. کم کم داشت صبح می شد. همه این ور و آن ور می رفتند و دهان های کوچکشان را تکان می دادند.

احساس خستگی می کردم. وقتی فهمیدم هیچ کاری ازم ساخته نیست، رفتم گوشه ای دراز کشیدم و آرزو کردم گناهانم بخشیده شود. آن مدت کوتاهی را که سخت کار کرده بودم به یاد آوردم و بعد هم دایه ام را که عزیزترینم بود. از دایه ام خواستم برایم دعا کند که ملکه بشوم و از یکی از آن پسرهای خوش تیپ هزارتا بچه قد و نیم قد به دنیا بیاورم و با همین فکرها خوابیدم.

 

پایان





گزارش تخلف
بعدی